جشن تیرگان آمده است؛ به یاد آرش کمانگیر، شادیم
|
|
جشن تیرگان، از جشنهای دیرینهای است که هنوز تاریخی برای دیرینگیاش نداریم، از دوری و درازیاش، آگاهی چندانی در دست نیست. این جشن همواره در پهنهی ایران فرهنگی با شادی و پایکوبی همراه بوده است و یکی از ویژگیهایش و به زبانی دیگر یکی از رسمهای این جشن، آیین آبپاشی است که البته هنوز در گوشه و کنار ایران فرهنگی، این رسم برجای است.
دربارهی چرایی این جشن، شوندهای (:دلایل) گوناگونی آوردهاند. میگویند: «تیرگان جشن پیدا شدن ستارهی تیشتر در آسمان است. ستارهای که آمدنش، نوید بارش باران است. هنوز هم آیین بارانخواهی در بسیاری از بخشهای ایران به هنگام فرارسیدن این ماه و این جشن برپا میشود.»
در روایتی دیگر آوردهاند که در زمان پادشاهی فیروز ساسانی، هفت سال در ایران خشکسالی روی داد و در چنین روزی مردم با نیایش خود از پروردگار، خواستار باریدن باران شدند و باران، باریدن گرفت. چنین آمده که به شادی چنین روزی، ایرانیان بر یکدیگر آب میپاشند . این جشن را به «آرش شیواتیر» نیز منسوب کرده اند و روزی که آرش، تیرش را بینداخت و مرز ایران را مشخص کرد.
از دیرباز به هنگام آمدن جشن تیرگان، زرتشتیان، بند بافتهی هفت رنگی که رنگهای رنگینکمان را در خود دارد بر دست میبندند و این بند را با به زبان آوردن آرزویی در روز بادایزد، به دست باد میسپارند. «چک ودوله» یا «فالکوزه» از دیگر آیینهایی است که به شیوهای ویژه در زمان برگزار این جشن، اجرا میشود.
تا سالها،«تیرگان» برایم چیزی نبود جز خنده و شادی، تیرگان برایم در کاسههایی که پر از آب، پر و خالی میشد، معنا مییافت. تیرگان در شوق ریختن آب در دوستانم و خیس شدن از آبی که برسرورویم میریختند، خلاصه میشد. تیرگان صدای خندههایی بود که از کوچه کوچهی محلهی کوچکمان شنیده میشد و زلالی آبی که به رقص، در کمرکش گرمای تابستان، خیس و خنکمان میکرد.
تیرگان برایم همان بندبافتهی رنگارنگی بودکه مادر بزرگ، آفتاب روز تیر ایزد که سر میزد، به دستم میبست. به دستم می بست و هر بار و هر سال در گوشم میگفتم که: تا هنگامه باز کردن گره بند«تیر و باد»، زمان دارم که به یک آرزو بیندیشم. میگفت: «آن اندازه به آرزویم بیندیشم که پس از 10 روز به هنگام باز کردن بند تیر و باد، بیهیچ شک و گمانی، آرزویم را در گوش باد، فریاد کنم و استوار و آماده برای برآورده شدنش تلاش کنم.»
تا سالها، تیرگان برایم همان بند«تیر و بادی» بود که به دور مچ کوچکم، گره میخورد و زمزمهی مادربزرگ که اندیشیدن را میآموخت. آرزو کردن را و تلاش را برای رسیدن به خواستهها.
بزرگتر که شدم، تیرگان تنها، آرزویی نبود که در گوش باد میخواندم. دیگر فهمیده بودم که آرزوی من، باور من است، چون خیال نیست، اندیشهی من است. بزرگتر که شدم، بند تیر و باد، دیگر یک بنده سادهی رنگارنگ نبود. یک بند 7 رنگ را دیدم که شمارگان هفتش، سپند و پرمعناست، هر رنگش نیز معنایی دارد و رازی،رنگهایی که درهم تنیده شده بودند،همبسته و همازور، هفت رنگ،هفت نخ، یکی شده بودند، یکی بودند.
بزرگتر که شدم از ستارهی «تیشتر». چیزهایی خواندم. ستارهی تیشتر که در این هنگامهها (در ماه تیر) در آسمان، پدیدار میشود، نوید بارندگی است. نوید فرو آمدن زندگی از آسمان است آن هم بر پهنهی خاکی که تشنهی آب است. چیزی نگذشت که با آمدن تیرگان دستهایی را دیدم که به آسمان شده بودند و لبخندهایی که چشم به راه بارش بودند. «تیشتر» باید به جنگ با «اپوش» میرفت. اینجا نبرد نیکی بر بدی بود و پایانش شادمانی مردمانی که بارش زندگی را جشن میگرفتند.
باز هم گذشت. سالها گذشت تا با«آرش» آشنا شدم، «آرش شیواتیر». از آن سال، بارها داستان جشن تیرگان و آرش کمانگیر را با خودم باز گفتم:
میان ایران و توران، سالها جنگ و ستیز بود. در این نبرد، بسیاری جان دادند تا خاک میهن را از تازش تورانیان پاس بدارند. پس از چندی دو سپاه، در تبرستان به سازش درآمدند و قرار شد تا به حکم تیر یک تیرانداز، مرز ایران و توران مشخص شود.
آرش شیواتیر به پا خاست. برفراز دماوند شد و تیر در چلهی کمان نهاد و چله را کشید، به یاد جان آفرین و به نام میهن به نام ایران، چله را کشید. ایزد باد(وایو)، با آرش همراه شد، ایزد باد با ایران همراه شد تا تیر در کنار رود جیحون برتنهی درخت گردویی، فرود آمد و آنجا مرز ایران و توران شد. با فرود آمدن تیر، جنگ پایان یافت و مردم به شادی نشستند و آن روز را هر سال جشن گرفتند.
سالها به درازا کشید اما با آرش بود که من فهمیدم، شادی و هلهلهی تیرگان، شادی پایان نبردی سهمگین است.
با آرش بود که من فهمیدم، هیچ آرزویی نیست که به آن باور داشته باشی و برآورده نشود. آرش برای مردمان، آرامش و صلح آرزو کرد و مرزهایی فراخ که در آن، نیک ببالند.
آرش بیگمان باور داشت که این آرزو دست یافتنی است.
کسی پس از پرتاب آن تیر، دیگر از آرش، نشانی نیافت. میگویند، آرش، جان بر سر این کار گذاشت. گویی آنچه در چلهی کمان نهاد، تیر نبود، جانش بود که میبایست، سرنوشت سرزمینش را رقم میزد.
بزرگتر که شدم، آرش دیگر برایم یک داستان نبود، یک تصویربود،تصویر ایرانی دلدادهای که تیر را در چلهی باور گذارد و به جان،نوشید شادی هر بار شنیدن نام بزرگ ایران را.
این روزها با آمدن روز تیرایزد و تیرماه، با آمدن دهمین روز از تیرماه در گاهشمار خورشیدی، با آمدن جشن تیرگان، هر چند هنوز هم از پر و خالی شدن کاسهی آب، از خیس شدن و خیس کردن دوستانم، شادم. هر چند از این که میتوانم در روز «تیرایزد»، بند «تیر و باد» را به دست ببندم و پس از 10 روز در روز «باد ایزد» برابر با 19 تیرماه، آن را به همراه آرزویی که باید برآورده شود، به باد بسپارم، خوشنودم. اما مایه و پایهی خوشنودیام این روزها چیزی فراتر از همهی اینهاست، این روزها بیش از هر چیز، از یاد «آرش» خوشنودم. البته نه یاد «آرش شیواتیر» خوشنودم. من این روزها تیرگان را به نام ایران، شادم، به شادی مردمانی که ایرانی مینامندشان و به یاد همهی آنانی که همچون آرش، جان برسر ماندگاری میهن گذاردند.
من با باور به ماندگاری ایران و ایرانی، شادم.
