شعر نصیحت پدر به پسر
پدری با پسری گفت به قهر *** که تو آدم نشوی جان پدر
دل فرزند از این حرف شکست
بی خبر
از پدرش کرد سفر
رنج بسیار کشید و پس از آن
زندگی گشت به کامش چو شکر
عاقبت شوکت والایی یافت
حاکم شهر شد و صاحب زر
چند روزی بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر

پدرش آمده از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر
پسر از غایت خودخواهی و کبر
نظر افکند به سراپای پدر
گفت گفتی که تو آدم نشوی
تو کنون حشمت و جاهم بنگر
پیر خندید و سرش داد تکان
گفت این نکته برون شد از سر
من نگفتم که تو حاکم نشوی!!
گفتم آدم !!! نشوی جان پدر
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد ۱۳۹۲ ساعت توسط علی
|